نويسنده



دل نوشته ها



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





حرمت نگه دار.........

 

*****************

 

      حرمت نگه دار دلم

      گلم

      که این اشک خون بهای عمر رفته من است

      میراث من!

      نه به قید قرعه

      نه به حکم عرف

      یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

      به نام تو

      مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

      کتیبه خوان قبایل دور

      این,این سرگذشت کودکی است

      که به سرانگشت پا

      هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

      هرشب گرسنه می خوابید

      چند و چرا نمیشناخت دلش

      گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

      پس گریه کن مرا به طراوت

      به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

      و آوار میخواند ریاضیات را

      در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

      دودوتا جارتا چارچارتا...

      در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

      با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

      با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

      آری دلم

      گلم

      این اشکها خون بهای عمر رفته من است

                                     استاد حسین پناهی    

 


[+] نوشته شده توسط سیاوش در 2:8 | |







گناه

گناه

 

 

گنه كردم گناهی پر ز لذت

كنار پيكری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بی تابانه لرزيد

ز خواهش های چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روی لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا  ای عاشق ديوانه من

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در میان بستر نرم

بروی سينه اش مستانه لرزيد

 گنه كردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی كه گرم و آتشين بود

گنه كردم میان بازوانی

كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

 


[+] نوشته شده توسط سیاوش در 6:48 | |







سرنوشت

امشب  دلم گرفته

دیگه نمی تونم بنویسم  ....

هنوز   پا  به  این  محکومیت   نذاشته   بودم که بابام  توی   تصادف مرد  

چهار ماه  بعد من  به دنیا اومدم   و    ..........

دوساله بودم که مامانم  با یه آقایی ازدواج کرد   و       اینم   از   مهر  مادری   و.......

سیاوش بزرگ شد پیش مادر بزرگ و پدر بزرگ اش    و ..........

هفده ساله بودم که بابابزرگم مرد          و        ..........

بیست  ساله  بودم که مادربزرگم مردو...........

نمی  خوام ناراحتت کنم  ولی این سرنوشت من بود 

همه اش مرگ و مرگ الان فقط منتظره فرشته مرگ هستم فصلها برام معنی ندارن

بعد زمستان  پاییز    و   بعد  پاییز   زمستان برایم خواهد رسید ...........

 


[+] نوشته شده توسط سیاوش در 23:48 | |







چه کسی صدا زد...؟

 

**************

کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همهی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیهها میگذرد
و نسیمی خنک از حاشیهی سبز پتو خواب مرا میروبد

بوی هجرت میآید
بالش من پر آواز پر چلچلهها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسهی آب
آسمان هجرت خواهد کرد

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
-
دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه میخواند

چیزهایی هم هست؛
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعرهای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت *

و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازهی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟

سهراب سپهری                 


[+] نوشته شده توسط سیاوش در 16:1 | |







ببخشید شما ثروتمندید؟

************************

ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 


[+] نوشته شده توسط سیاوش در 23:40 | |



صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 11 صفحه بعد